پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

پارسا و مهرسا

اسباب کشی

بعد از مراسم تولدم ،مامان  شروع کرد به جمع کردن وسایل خونه و اول از همه اتاق من را جمع کرد بعد رفت سراغ بقیه وسایل خانه و همینطور ادامه داد تا اینکه اخرین روزی که در خانه محل تولدم بودیم دیگه هیچی نداشتیم اینطوری و خداحافظی من از اتاقم و من مجبور بودم که با این پارچه ها بازی کنم واقعا بد دردیه بی اسباب بازی بودن! عکسها هم به خاطر شدت هیجان من و اینکه باطری دوربین خالی بود انقدر کیفیتش پایینه ...
6 فروردين 1392

روز تولد من

در دومین سال روز تولدم بابام تهران نبود و خودم یک مهمونی کوچک بر پا کردم یک تولد خودمونی که ناهارش دیزی بود غذای مورد علاقه من! چون خیلی عجله برای خوردن داشتم اول با نان سنگک شروع کردم بعد کمی با میز کناری گپ و گفت داشتم که انگار منو میشناختند! این اولین کادوی تولدم در دومین تولدم ...
21 بهمن 1391

باز هم در قشم

در قشم بودم که اولین های زیادی را تجربه کردم اولین انتظار برای فست فود البته من همبرگر و سیب زمینی خوردم ودوغ اولین بار سوار توپ شدم در قلعه پرتغالی ها و اولین بار در کنار یک خرس قهو ه ای اخم کردم!   ...
7 بهمن 1391

پیشرفت چشمگیر

از بی هدفی به هدف رسیدم دیگه همینجوری روی هم اجرهایم را نمیچینم تا مثلا برج بشه بلکه الان میتونم قطار ،زرافه و دیوار درست کنم و همین بازی هر روز کلی  از وقت من و مامانم را میگیرد با دقت هر چه تمام تر به ساخت یک زرافه ماقبل تاریخ میپردازم!  حالا هم نتیجه کار رو میبینم و با ذوق به همه نشان میدم   ...
16 دی 1391

یلدا و اصلاح

به مناسبت شب یلدا من هم صفایی به سر و مو دادم و این شکلی شدم این سومین باری هست که میرم ارایشگاه اینم کمی از دورتر ...
6 دی 1391

یک عاشقانه آرام...

مامان:پارسا جان برو بخواب تا من بیام. چند لحظه بعد مامان:پارسا این چی برداشتی؟ پارسا:دوستمه!!!!!!!!!!! و با دوستش خوابید ...
6 دی 1391

ببیست و دو ماهگی

یک ماه از اینکه شیر مامانم را نمیخورم میگذره... دیگه اینکه خیلی شعر یاد گرفتم که اسمهاشون اینه:کل کتاب مشاغل ،شعر بادکنک،شعر بستنی،اتل متل و لالایهای سی دی سبزه ریزه میزه از صبح تا شب دوست دارم بازی کنم و زیاد اهل بیرون رفتن نیستم حتی در بعضی مواقع دیده شده به خاطر انکه من دوست نداشتم برم بیرون و لباسهایم را نپوشیدم کل خانواده از رفتن منصرف شدند! در این ماه من عاشق لیمو شیرین ،شلغم ،انار،نارنگی و تمام میوه های این فصل شدم اشتباهات گفتاریم هم خیلی کم شده و بیشتر لغات را درست تلفظ میکنم تا وارد اتاق جدیدی میشم سلام میکنم و موقع رفتن هم خداحافظی اگر کار بدی انجام بدم که مامان ناراحت بشه میگم ببخشید موقع تشکر میگم دستت درد نکنه و...
13 آذر 1391

یک پاییز برفی

امسال خیلی زود برف دیدم حالا تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که منتظر بمونم تا برف بعدی! ...
9 آذر 1391

مکن ای صبح طلوب!

این روزها لالایی مامان تغییر کرده ،حال و هوایش هم ، لالایی که برایم میخواند چقدر دلنشین است امشبی را شه دین در حرمش مهمان است               صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است                                       مکن ای صبح طلوع(که من میگم طلوب)  اما این روزها انگار همه منتظر طلوع یک صبح دل انگیز هستند ! به امید روزی که زودتر صبحش طلوع کند.   ...
8 آذر 1391